خانه عناوین مطالب تماس با من

آفتابی لب درگاه شماست...

آفتابی لب درگاه شماست...

درباره من

«دنیا پر از سین است و شما می توانید از بی شمار سین های عالم، هر کدام را که خواستید بردارید. من اما از میان همه سین ها، سیمرغ را انتخاب می‌کنم. هرچند گنجشکی کوچکم و هرچند روی شاخه نازک زندگی نشسته ام اما دلم بی تاب پر زدن در هوای قاف است...» عرفان نظرآهاری ادامه...

روزانه‌ها

همه
  • صاحب این کلمات....
  • برف
  • فرقان
  • وقتی برای تو بودن سخت می‌شود
  • همه همینگوی می شویم
  • کلمه باید خوب دم بکشد
  • استقبال
  • دور شوید ای مغزها!
  • در خدمت و خیانت جلال اهل قلم
  • نامه‌های بدون نشانی
  • حضرت سجاد امروزی
  • قصه‌های لچک و ترنج
  • درطوفان‌‌نامت‌کشتی‌‌پیغمبران‌گم‌‌شد
  • بعد از نقطه
  • تقدیم به فرج‌الله سلحشور
  • هرگز نگو هرگز
  • دعا کن مرا،دعای تو خوب است
  • واسطه نجوا
  • سرکه طعم‌دار
  • مداد رنگی

پیوندها

  • یک داستان( نفیسه مرشدزاده )
  • آغازی بر یک پایان
  • بگذریم
  • آب و آفتاب
  • عطش شکن
  • مشق شب
  • اپسیلون ارابه‌ران
  • کتاب نیوز
  • لوح

دسته‌ها

  • اجتماعی 7
  • کتاب 4
  • بزرگان 2
  • بدون عنوان 11
  • مدرسه جادوگری 4
  • حرف‌های مگو 7
  • مناسبت 2

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • حاجت
  • یارب
  • گاهی...
  • مداد رنگی
  • سال نو
  • اندر حکایت سالنامه
  • HELP
  • چله
  • استاد
  • بازگشت به خویشتن
  • توفیق اجباری
  • مسأله، حجاب است؟2
  • دعا
  • ماه مبارک

بایگانی

  • دی 1388 1
  • مهر 1388 1
  • مرداد 1388 1
  • تیر 1388 1
  • فروردین 1388 1
  • اسفند 1387 2
  • بهمن 1387 3
  • آبان 1387 2
  • مهر 1387 1
  • شهریور 1387 8
  • مرداد 1387 7
  • تیر 1387 16

آمار : 24147 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • چوب الف یکشنبه 30 تیر 1387 08:27
    دو سه سال پیش در سفری یک‌هو یکی گفت من شما را می‌شناسم، نگاهش کردم چیزی یادم نیامد. در سال‌های نزدیک دنبالش می‌گشتم اما انگار مال دورترها بود. خودش را معرفی نکرد اما گفت که همکلاسی سال‌های آخر دبستان بوده‌ایم. از چهره‌ام مرا شناخت. گفت که چهره من زیاد تغییر نکرده‌، شاگرد زرنگ هم بودم یادش مانده دیگر. خودش را اما معرفی...
  • مدرسه جادوگری(همشهری خانواده۷۶) شنبه 29 تیر 1387 11:03
    چه جادوهایی که می‌آیند این بار مهمانتان خواهیم کرد به بزرگ‌ترین جشنواره شگفتی‌های مدرسه جادوگری. آقای محترم! خانم عزیز! روی کاناپه لم بدهید، یک لیوان آب پرتقال تگری توی دستتان بگیرید که یک نی هم توی آن گذاشته شده تا خدای ناکرده مجبور نشوید وزن زیاد لیوان را تحمل کنید. حالا با خیال راحت بنشینید سریال آب‌گوشتی یا...
  • چهل حدیث شنبه 29 تیر 1387 10:25
    شنیده بودم که شرح چهل حدیث امام کتاب خوبی است و در ادامه‌اش هم این را می‌گفتند که خیلی سنگین است و فقط برای بزرگان است و هرکسی نمی‌تواند برود سراغش. همین هم باعث می‌شد که نروم سراغش (ترسو!). خلاصه این که توی یک برنامه که مردم عادی بودند، بسته پیشنهادی‌ عروس امام (خانم طباطبایی)، چهل حدیث امام بود. این شد که این کتاب...
  • دعوت پنج‌شنبه 27 تیر 1387 09:21
    امسال هم قسمت نشد بروم اعتکاف. به قول یکی از دوستان، نشد یه اعتکاف باحال بزنیم تو رگ! قسمت نشد که برای راضی کردن دل خودم است؛ دعوت نشدم، همین! از حضرت امیر نوشتن هم کار من نیست. اصلاً کار من چیه؟!!
  • ذهن مشغول سه‌شنبه 25 تیر 1387 09:28
    وقتی آدم یه جای دیگه که هویتش معلومه لینک می‌ذاره، دیگه اسمش مستعار نیست. برایم خیلی سخت بود که این پست را حذف کنم، چون آن روز حرف دلم بود و هنوز هم جوابم را نگرفته‌ام. ولی مجبور شدم حذفش کنم، به همان دلیلی که بالا نوشته‌ام. قابل توجه فضول‌ها و زیرآب‌زن‌ها و ...: چیز مهمی نبود فقط مصلحت اندیشی زیادی باعث شد که حذفش...
  • برای آفتابگردان دوشنبه 24 تیر 1387 08:37
    راستش، دروغ چرا؟! من هیچ وقت از رنگ زرد و از گل آفتابگردان(خودم‌و نمی‌گم) خوشم نمی‌آمد (نیست که همیشه روی قوطی روغن عکسش را دیده‌ بودم). اما از این شعر سهراب خیلی خوشم می‌آمد: آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما می‌تابد البته از خیلی عبارت‌ها و شعرهای دیگر هم خوشم می‌آمد، ولی خوب، بالاخره این یکی را...
  • Live strong چهارشنبه 19 تیر 1387 13:18
    لانس آرمسترانگ، دارد مسابقه دوچرخه‌سواری سالانه‌اش را برگزار می‌کند. یک مسابقه برای بنیادی که با چند تا از دوستانش ساخته برای نجات از سرطان. اسم سرطان که می‌آید، همه یاد مرگ می‌افتند. اما حقیقت را فقط آنها که از نزدیک لمسش کرده‌اند، می‌دانند. سرطان از نظر آنها یعنی زندگی، زندگی دوباره. آرمسترانگ گفته من قبل از سرطان،...
  • مدرسه جادوگری(همشهری خانواده۷۵) چهارشنبه 19 تیر 1387 09:08
    ویژه آقایان اراذل در خانه! چرا این‌طور دور سر خودتان و مبل و صندلی می‌چرخید؟ بازی صندلی راه انداخته‌اید؟ آسمان به زمین آمده یا قرار است دوباره برج‌های دوقلو را ترور کنند؟ موضوع مرگ و زندگی است؟ کی مرده، کی قرار است بمیرد؟! چی؟ بدون هماهنگی خانم خانه برداشته‌اید ۳۲ نفر از اراذل و اوباش محله را، از سیامک و بابک گرفته تا...
  • بالاخره... سه‌شنبه 18 تیر 1387 08:19
    اینجا را گذاشته بودم که بنویسم تا این ذهن آشفته کمی آرام بگیرد، اما بعضی کارها آنقدر ذهن را مشغول می‌کند که مجالی برای نوشتن باقی نمی‌گذارد؛ عجب کار مزخرفیه این داوری. یادم هست چند سال پیش یک جا شنیدم یا خواندم: در بین مشاغل مختلف، کسانی که کارشان یک جورهایی با داوری و قضاوت سر و کار دارد، نسبت به بقیه عمر کمتری...
  • این بار نوبت نادر است... یکشنبه 9 تیر 1387 13:09
    این رسم همیشگی ماست؛ که‌ وقتی بزرگی از بین ما می‌رود، هی از او تعریف و تمجید می‌کنیم. این روزها هم نوبت نادر ابراهیمی است. هر چند تب نادرنویسی هم فوقش تا چهلم اوست و تا نوبت دیگری کی رسد....؟ کی یاد می‌گیریم که قبل از آن که کسی از میان ما برود، از میان نبریمش؟! این نامه سی‌وچهارم نادر است در «چهل نامه کوتاه به همسرم»....
  • تیرِ داغ شنبه 8 تیر 1387 10:06
    آن سال‌ها بازار شایعه داغ بود. سال ۶۰، سال ترور بود، چه سال‌های سختی. همیشه با خودم فکر می‌کنم اگر من هم آن موقع در سنی بودم که باید انتخاب می‌کردم، چه می‌کردم. بهشتی را قبل از شهادتش می‌فهمیدم؛ یا مثل خیلی‌های دیگر، بعد از شهادتش توبه می‌کردم؛ یا آن هم نه، چند وقتی مبهوت می‌ماندم و دوباره علیه نفر بعدی شعار (آن...
  • تولد سه‌شنبه 4 تیر 1387 12:44
    امروز روز بزرگی است؛ خیلی بزرگ. این روز را به همه جهان تبریک می‌گویم؛ همه حتی نبات و جماد و ... چرا که همه وجودشان را از وجود فاطمه (سلام‌الله‌علیها) دارند؛ لولاک لما خلقت الافلاک و .... این روز عزیز بر همه خصوصاً حضرت امیر (علیه‌السلام) مبارک. مبارک مبارک ما عیدی می‌خواهیم. امام عزیز هم که امروز روز تولدشونه باز هم...
  • مدرسه جادوگری(همشهری خانواده73) دوشنبه 3 تیر 1387 08:58
    همشهری خانواده یک ستون دارد به نام مدرسه جادوگری؛ به نظر من که جالب است. در شماره ۷۳ اینطور نوشته است: ویژه آقایان: از مسمای آلبالو تا سبیل آقا زن: امروز رفتم آرایشگاه. مرد:اِ؟... زن:بگو کی رو دیدم؟ مرد:چه جالب! زن: هنوز که نگفتم. مرد:راستی؟ زن: فردا می‌خوام مسمای آلبالو بپزم. مرد: اوهوم. زن: صادق، چرا یک دفعه سبیل...
  • شهروند درجه nام دوشنبه 3 تیر 1387 08:41
    در ایام امتحانات نوبت اول بود که تهران برف سنگینی آمد و مدارس تهران تعطیل شدند و ۳ شبکه پربیننده تلویزیون برای پر کردن اوقات فراغت بچه‌ها و خانواده‌های محترم هر روز فیلم و برنامه ویژه و ... حسابی ترکاندند. دستشان درد نکند. خدا خیرشان بدهد. دردسر سروکله زدن با بچه‌ها برای پدر و مادرها حل شد. ملت هم هی نمی‌نشینند پای...
  • 44
  • 1
  • صفحه 2