سریال قهرمانان سریال قهرمانان
مهیج ‌ترین سریال حال حاضر دنیا داستان زندگی انسانهایی با نیروهای خاص
معافیت از خدمت سربازی
هم کار یاد بگیرید، هم حقوق بگیرید و هم از خدمت سربازی معاف شوید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

از بچگی در عین حال که دوست نداشتم کسی سر توی کارم بکند و علی‌الخصوص امر و نهی کند ولی هیچ وقت دوست نداشتم کسی را دل‌آزرده کنم. مردم‌داری برای من خیلی مهم است. تا حالا فکر می‌کردم حداقل توی این یک مورد موفقم ولی حالا... 

امسال عجب سالی شده، پشت سر هم پیامک تبریک آمده و من فرصت نکرده‌ام جواب بدهم. ای بی‌معرفت! 

آخه از بی‌معرفتی که هنوز فرصت عیددیدنی پدرش را پیدا نکرده چه انتظاری دارید؟!  ببخش پدر

و 

سال نو بر همگی مبارک و همه دعاهای خیر بدرقه‌تان 

(دروغ نمی‌گویم، برای همه دعا کردم. دعای فرج یعنی بهترین دعا برای همه)

همیشه دوست داشتم و هنوز هم دوست دارم قبل از شروع سال جدید، سالنامه آن سال دستم باشد. البته سالنامه و نه تقویم. امسال هرچه گشتم سالنامه مورد نظر یافت نشد. نه این که قحطی‌اش آمده باشد؛ چیزی که چشمم را بگیرد و حاضر باشم بالایش پول بدهم، نیافتم. 

نمی‌دانم این سالنامه‌های موجود به مذاق همه خوش می‌آید یا نه ولی من تا حالا یک سالنامه که همه خواسته‌های من را برآورده کند ندیده‌ام. البته واضح و مبرهن و بدیهی است که منظورم همه خواسته‌های معقولی است که آدم از یک سالنامه انتظار دارد، نه همه خواسته‌های آدم. 

من یک سالنامه می‌خواهم با این مشخصات: 

اول از همه هر روز یک صفحه مخصوص به خودش را داشته باشد و تأکید من روی هر بیشتر از روز است. از این سالنامه‌هایی که جمعه را به زور می‌چپانند زیر پنج‌شنبه، بدم می‌آید. انگار که جمعه آدم، ببخشید روز خدا نیست. جمعه هم یک روز است حداقل هم‌وزن همه روزها. به خاطر سود بیشتر 52 صفحه که سرجمع می‌شود 26 ورق را فاکتور می‌گیرند. خوب پول این را هم مثل بقیه دوبله حساب کنید. 

با این سالنامه‌های مد و آشپزی و ... هم جور نیستم. خوب آدم می‌رود ژورنال یا کتاب می‌خرد. بنده مخلص همه بروبچ ولایتی و منتظر آقا هم هستم اما وقتی صفحه را از ‌n جهت به ‌توصیه‌های اخلاقی و عکس و وصیت‌نامه شهدا و ..... مزین می‌کنید، فکر نمی‌کنید اثرش کم می‌شود یا به اصطلاح، مطلب را شهید می‌کنید؟ 

از نظر من سالنامه باید صفحات تقویم باشد به علاوه مقادیر معتنابهی کاغذ یادداشت. آدم هر سال که نمی‌تواند دفترچه تلفنش را از این سالنامه به ورژن جدید منتقل کند یا اندازه تیرآهن و ... به چه درد آدم می‌خورد. 

چاپ خوب و جلد ساده و شیک و وزن کم و قیمت زیر پول خون بابای فروشنده و خوش‌دست بودن هم از اهم واجبات است. 

فعلاً چیز دیگری یادم نمی‌آید ولی اگر کسی خواست سالنامه‌ای با این مشخصات به اینجانب هدیه بدهد، قبلاً بنده را مطلع نماید تا اگر نکته دیگری مدنظرم بود، حتماً به او بگویم  

 

قانون طلایی: هر سالی که سالنامه می‌خرم، آن سال مثل رزق من حیث لایحتسب و خارج از شمول از آسمان هم سالنامه می‌بارد اما امان از آن سالی که خودم سالنامه نخرم یا مثل همین امسال چیز دندان‌گیری به تورم نخورد، هیچ‌کس یادش هم نمی‌افتد که یک سالنامه اهدایی ناقابل بیش از نیاز خودش را به من هدیه بدهد 

توی دعاها و زیارتنامه‌ها با بابی انت و امی و نفسی و مالی و اهلی و .... مشکل داشتم. یعنی من واقعاً حاضرم اینها رو فدا کنم. مثل ابراهیم که اسماعیل را بی چون و چرا برد به قربانگاه. مثل ذبح عظیم. مثل حسین. مثل زینب. مثل .... یعنی دروغ بگم؟!! به خودم، به خدا؟!!

 

بهم گفتن لازم نیست حتماً از ته دل باشه. ذکر گفتن که تکرار مکررات نیست. این روانشناس‌های جدید هم یه چیزهایی تو همین مایه‌ها میگن. خلاصه کنم بهم گفتن این ذکرها خیلی هم خوبه، خوبت می‌کنه

 

الهی قربونت برم. 

فدات شم. 

پدر و مادرم به فدای تو؛ خودم، مالم، خانواده‌ام، اصلاً همه زندگیم فدای تو .... 

 

بهم گفتن توی قرآن به مودت اهل بیت (علیهم‌السلام) اشاره شده؛ مودت یعنی محبتی که اظهار بشه نه انبار بشه.  

یه جای دیگه هم قرآن مودت را گفته: بین همسران. این روانشناس‌ها هم یه همچین چیزهایی میگن. 

 

طرف ازم آدرس میخواد میگه فدات شم..... بهش آدرس میدم میگه قربونت برم.....  

این یکی رو اگه کسی شنیده توی دین یا هر علم دیگه‌ای سفارش شده ممنون میشم راهنماییم کنه؛ لطفاً، plz

امروز چشمم افتاد به تقویم رومیزی 

326 روز گذشته، 40 روز مانده 

به پایان یک سال دیگر، به آغاز سالی دیگر ...

به کنار گذاشتن سالنامه‌های نیمه‌کاره، به دست گرفتن سالنامه‌های جدید... 

به فراموشی هماره عهدهای شکسته، به بستن عهدهای دوباره... 

 

 *********

 

خوبه که آدم به هر مناسبتی یه نگاهی به خودش بندازه، اما بده که هیچ تأثیری روش نداشته باشه؛ خیلی بده، خیلی بد...

من تازه دیروز خبر رفتن دکتر اژه‌ای را شنیدم. 

این هم پیام خداحافظی ایشون.

سلام به همه دوستان 

و 

سلام به مهاجر جونم (که خیلی خیلی مدیونشم و خیلی کمکم کرد.) گلم! ایشااله عروسیت... 

ببخشید منو به خاطر این غیبت کبری (شاید هم صغری!) 

دارم سعی می‌کنم خودمو جمع و جور کنم. ایشااله به زودی برمی‌گردم

قبل‌ترها حدیثی خوانده یا شنیده بودم قریب به این مضمون که دینداری در آخرالزمان، مانند نگهداشتن خارهای به هم پیچیده در دو دست است. حالا هر چقدر بخواهی دینت را سفت‌تر بچسبی، خارها بیشتر به دستانت می‌چسبد. اصلاً عین این می‌ماند که گلوله آتش را بغل کنی؛ گلوله آتش، نه مشعل! 

راستش را بگویم، مو به تنم سیخ شد وقتی این حدیث را شنیدم. خودم را جمع‌وجور کردم. نه که خیال کنید شدم صالحِ منتظر مصلح! نه، سعی کردم از جمع منتظران کناره بگیرم، کمتر وسط باشم. سعی کردم جوری باشم که مجبور نباشم خارها را سفت بچسبم.  

حالا دیگر خیلی وقت است صبح‌های جمعه را به بهانه همین یک روز تعطیل و خواب و ... خودم را می‌زنم به خواب و توی رختخواب غلت می‌زنم. اصلاً خیلی وقت است که تنهایی هم ندبه نکرده‌ام. حتی سعی کردم برخلاف سال‌های هیأتی بودن، روشنفکرانه به قضیه نگاه کنم و فقط به صلح جهانی بیاندیشم اما به خودم و نقش‌ام نیاندیشم. 

اما بعضی وقت‌ها بی اینکه تصمیم بگیرم و فکر کنم، دعای اولم فرج مولا بود (فدایش گردم)... شاید همین، همین یک کار کوچولو که خودش توفیقی بود شده باعث توفیق اجباری من که به‌ام می‌گویند این دین توست، پس بگیرش! همان خار به هم پیچیده را می‌گویم. البته من خیلی ازخودگذشتگی بزرگی قرار نیست بکنم، اما برای آدمی در حد و اندازه من خیلی بزرگ است. دعایم کنید. تو را به مولایتان دعایم کنید.

پ.ن: این در حدیث نبود، اما من تجربه‌اش کرده‌ام که گلوله آتش، جایی که فکرش را هم نمی‌توانی بکنی انتظارت را می‌کشد. و دیگر اینکه برای هر کس یک تجربه منحصر به فرد است، یعنی هر چقدر هم اهل مشورت باشی و مشاوران خوب هم داشته باشی، باز هم هیچ نسخه‌ای برای تو پیدا نمی‌شود و تو باید خودت تصمیم بگیری. مثل شب عاشورا که انتخاب با خود افراد بود. راستی که کل یوم عاشورا.

پسر همکارم پیش‌دبستانی است. این بنده خدا کلی این در و آن در زده تا پسرش را در یکی از دو  مدرسه اول شهر ثبت نام کند. ظهرها پسرش را می‌آورد سر کار تا بعد با خود ببرد خانه. روزهای اول، با لباس فرم می‌آمد؛ اما حالا با لباس عادی. من که این روزها حواسم پرت است، دقت نکرده بودم تا اینکه از قول پدرش شنیدم که در فاصله مدرسه تا ادراه لباسش را در ماشین عوض می‌کند؛ همین پسرک شیطون!؟ 

دیروز وقتی این را شنیدم، دلم به حال خودم و همه دختران این سرزمین سوخت. 12 سال، سالی 9 ماه لباسهای تکراری تنمان بود. 

امروز دوباره یاد این موضوع افتادم و به فکر افتادم که غیر از مسایل پایه‌ای حجاب که بیشتر ریشه در اعتقادات خانوادگی دارد، این مسأله هم باید در مملکت ما مورد توجه قرار گیرد. البته الان نسبت به زمان ما وضع بهتر است؛ لااقل اینکه این لباس روزمره رنگش شادتر شده است، اما هنوز هم تکراری و روزمره است. 


 

پ.ن. (بعد از 6 روز) :  

(راستش من نه روانشناسم و نه جامعه‌شناس و نه مبلّغ مذهبی ولی نمی‌دانم چرا فکرم می‌رود به این سمت‌ها. ) 

همون پسربچه شیطون، چند روزه که لباس فرمش رو با لباس مرد عنکبوتی عوض می‌کنه. جالبه که از این لباس خسته نمی‌شه. اما اصلاً جالب نیست که مسؤولان فرهنگ ما تا حالا راه‌حلی برای این مسائل پیدا نکرده‌اند!

التماس دعا

 آنگاه که مرگ را ختم، معاد را وهم و پندار خود را حتم یافتی... قرآن بخوان 

آنگاه که نسیان، گریبانت را گرفت و عصیان، دامانت را و معصیت خویش را معصومیت پنداشتی... قرآن بخوان  

آنگاه که گذشته را حسرت، حال را عسرت و آینده را حیرت احساس کردی، شب قدر را به یاد بیاور... و قرآن بخوان 

آنگاه که درون خویش را از خود تهی یافتی و بیرون خویش را از خدا خالی... قرآن بخوان 

آنگاه که از بیعت با تاریکی و غیبت نور خسته شدی... قرآن بخوان 

آنگاه که از فرط جهالت، امانت را از یاد بردی و به خیال سعادت اسیر ضلالت گشتی... قرآن بخوان 

آنگاه که از درستی گسستی، بر مرکب سستی نشستی، به پستی پیوستی و در منجلاب تباهی رهایی را خواستی... قرآن بخوان 

آنگاه که غرور، وجودت را فراگرفت و تفاخر، شعورت را؛ ذلت خویش را عزت یافتی و نخوت خویش را همت... قرآن بخوان 

آنگاه که در دریای خروشان زندگی، در چنگال طوفان جهل و ترس اسیر شدی و در ساحل صلاح و صلح، کشتی نجات و رهایی را آرزو کردی... قرآن بخوان


 1- بعضی از اینها را قبلاً در نوشته‌های شهید رجب‌بیگی دیده بودم، احتمالاً بقیه‌اش هم از خود ایشان باشد.

2- از این ماه مبارک هیچی گیر من نیامده جز معده‌درد و بی‌اشتهایی*، معنویت هم که بی‌خیال!  

* اشتباه نشود. روزه‌خواری نمی‌کنم. منظورم موقع افطار و سحر است.